تبليغاتX
علی کوچولوی مهربون

علی کوچولوی مهربون

علی کوچولوی ما ساعت 9:15 روز 13 تیر به دنيا اومد

موفقیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موفقیت

واقعا تعریف موفقیت چیه

گاهی نمیدونی چطوری دور و برم می چرخی که مامان میشه سر کار نری الان صبح میشه و باید بری سرکار

همیشه دلهره داری که الان صبحه یا شبه

یه وقتایی که پیش میاد بمونی خونه مامان نرگس میگی مامان اونجا صبحه و تو باید سرکار باشی با این جملت انگار دلم آتیش میگیره

نمیدونم مامان جون گاهی فکر میکنم موفقیت یعنی چی

بعضی وقتا میگم شاید اگه تو بزرگ بشی و من برم سرکار برای خودت خیلی بهتر باشه

گاهی پشیمون میشم و میگم نه اگر بمونم پیشش بهتره

واقعا کدوم بهتره؟؟؟؟؟!!!!!!!!

شاید هیچ کس ندونه

همه مامانایی که میرن سرکار مطمئن هستم که این دغدغه فکری گاهی اذیتشون میکنه

ولی جدا از این حرفا خیلی شیرین شدی

دیگه همه چی رو متوجه میشی

پریشب موقع خواب بهت میگم مامان جون برو مهد کودک برای خودتم بهتره منم راحت ترم هیچی بهم جواب ندادی بوسم کردی و خوابیدی

فردا صبحش مامانم زنگ زده میگی به این بچه چی گفتی میگم چطور؟

میگه اومده هی منو بوس میکنه میگه من نمیخوام برم مهد کودک همین جا پیش شما میمونم برای منم راحت تره!!

من دوست دارم اینجا باشم

بعدشم من دیگه بزرگ شدم نباید برم مهد کودک باید برم مدرسه یواش یواش

خوب اصلا بگیم مامانم هم بیاد اینجا بمونه دیگه که تو راه اذیت نشه

حالا بگید من باید چی بگم به این فسقل چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت   توسط مامان علي  | 

یکــــــــــــــــــــــــ سال بعد

خیلی وقته هیچی ننوشتم

نمیدونم چرا اینجا نمیومدم

الان دیدم آخرین مطلبی که نوشته بودم مربوط به کوتاه کردن موهات بوده خندم گرفت

اون موقع چقدر سخت حاضر بودی بیای آرایشگاه ولی الان خودت دوست داری هی میگی موهام بلند شده میخوای بریم پیش آقا فرزین البته فقط آقا فرزین اااااااااااااااااااا

خیلی چیزا عوض شده نمیدونم از کجا بگم

الان دیگه پوشک نمیشی تقریبا آبان بود که دستشوییتو گفتی خیلی هم راحت یعنی کلا یه هفته طول کشید

خیلی بزرگتر شدی و اذیتت خیلی خیلی کم شده

باورم نمیشه وقتی میخونم وبلاگت رو الان دیگه خودت یه همدم خوب برای مامان هستی

هم بابا امیر هم من عاشق بیرون رفتن با تو هستیم

وقتی باهات میریم بیرون خیلی بهمون خوش میگذره

کلا بچه خوش بینی و مثبت اندیشی هستی و همه چی به نظرت لذت بخش و شیرینه

الان داری کم کم انگلیسی یاد میگیری خیلی از رنگار رو بلدی و عاشق یاد گرفتنشون هستی

هی میگی مامان طوسی چی میشه، صورتی چی میشه

یه کارتون ماشین داری که عاشقشی هی میگی میشه اونو برام بزاری بیشتر دیالوگ هاش رو از حفظی و قبل از اینکه اون بگه تو میگی

تو خونه وقتی پیشم هستی کلی کیف میکنم اصلا دیگه اذیتم که نمیکنی هیچ کلی هم دوست دارم پیشم باشی چون بهم خوش میگذره

باورم نمیشه انقدر زود بزرگ شدی لابد چشم به هم بزنم میخوای بری دانشگاه

امروز رفتی از یخچال ظرف ماست رو بیاری هر چی گفتم بزار من بیارم گفتی نه میخوام خودم بیارم از دستت افتاد وسط آشپزخونه و دیگه خودت تصور کن چه بساطی برام درست شد

دلم نمیخواست ولی از تصور اینکه چطوری همه اون ماست ها رو جمع کنم دعوات کردم و الان که آروم کنارم خوابیدی دلم برات میسوزه که چطوری دلم اومد این نی نی کوچولو رو که انقدر معصوم خوابیده دعوا کنم

سعی میکنم اندفعه دیگه نرم و یه سال دیگه بیام زود زود برگردم و بیشتر برات بنویسم

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت   توسط مامان علي  | 

کوتاه کردن موهات

این اولین باری نبود که موهات رو کوتاه میکردیم

این در واقع بار سوم بود ولی اون دو بار دیگه تو جوری گریه میکردی که برای من توبه شد ببرمت آرایشگاه

در واقع هیچ آرایشگری هم حاضر نبود اون جوری که تو گریه میکردی موهات رو کوتاه کنه

ولی اندفعه خیلی بامزه بودی

اشک میریختی ولی نشسته بودی و اجازه میدادی موهات کوتاه بشه بعد هم دست بابایی رو گرفته بودی و میگفتی:

الان تموم میشه

آقای آرایشگر که کاری نداره

یه ذره قیچی میزنه و من خوشگل میشم میرم عروسی

خلاصه که خیلی خیلی بامزه بودی کل آرایشگاه میخندیدن

بعد که اومده بودی خونه انگار که یه کار مهم انجام داده باشی میگفتی من رفتم موهام رو کوتاه کردم مثل اینکه خودتم به نظرت یه کار خیلی سخت بود که دیگه اونقدر سخت به نظرت نمی اومد

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت   توسط مامان علي  | 

دلم گرفته

سلام علی جونم

نمیدونم هیچ وقت این مطالب رو میخونی یا نه ولی من به هر حال می نویسم

دلم خیلی گرفته

دلم برات تنگ میشه من اصلا تو رو نمیبینم

انقدر راه خونمون نسبت به خونه مامان نرگس دوره که وقتی میام دنبالت تا برسیم خونه خوابیدی و صبح هم از خواب ناز باید بیدارت کنم بخوام ببرمت اونجا

از طرفی وقتی می بینم چقدر مامان نرگس و بابایی رو اذیت میکنی از خودم متنفر میشم که چرا تو رو پیش اونا میزارم و اون بنده های خدا رو انقدر اذیت میکنم

وقتی اونجایی تقریبا نمیزاری مامان نرگس هیچ کاری بکنه و در مقابل همه چیز مقاومت میکنی میخواد جاتو عوض کنه مقاومت میکنی میخواد لباست رو عوض کنه باید یه ساعت باهات چونه بزنه نمیزاری غذا درست کنه خلاصه که بخوام بگم طومار میشه

البته میدونم که تقصیر تو هم نیست تو هم خسته میشی همش یا تو راهی یا پیش اونا

یه موقع هایی بهت زنگ میزنم تلفنی حرف می زنم میگی مامان من میخوام بیام خونه تو

الان که اینا رو مینویسم اشکام امانم نمیدن

شاید یه روز که بزرگ شدی برات توضیح بدم که چرا مجبور بودم برم سرکار

تو این شرایط درس هم که به کار اضافه شده و اوضاع حسابی عالیه

راستش رو بگم باید اعتراف کنم که کم آوردم

دلم برات همیشه تنگه

انگار اصلا نمی بینمت

کاش میشد حداقل خونمون نزدیک خونه مامان نرگس بود که انقدر نباید تو راه وقت تلف می کردیم

نمی دونم چرا اومدم و اینجا اینا رو نوشتم شاید چون تو یه روز اینا رو بخونی و بدونی به من چی گذشت

فقط اینو بدون که خیلی دوست دارم و احساس گناه میکنم ولی انگار کاری از دستم بر نمیاد

امیدوارم که روز به روز خوشحال تر باشی و من بتونم برات مامان خوبی باشم

منو ببخش

نمیدونم شایدم هیچ وقت منو نبخشی ولی بدون که لحظه لحظه زندگیم فکر تو بوده

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت   توسط مامان علي  | 

گردش با علی کوچولو

چطور باید شکر کرد

چجوری باید به خاطر داشتن تو از خدا تشکر کنم

اصلا مگه ما کی از خدا تشکر درست حسابی کردیم که این بار دوم باشه

همیشه هی چیزای بیشتری میخوایم بدون اینکه به داشته هامون فکر کنیم و شکر گذار باشیم

همیشه به فکر این هستیم که در آینده چی میشه و منتظر یه اتفاق بهتر در آینده هستیم

تازگیا همش تفریحم شده این که با هم بریم بیرون

روزایی که میرم سرکار وقتی برگشتم لباسام رو عوض میکنم لباس تنت میکنم و بهت میگم دوست داری کجا بریم تو هم معمولا به جای اینکه بگی دوست دارم برم پارک میگی بریم پاساج=پاساژ

نمیدونم تو این پاساژ یا به قول تو پاساج چی هست که هی دوست داری بری اونجا

خلاصه که با هم راه میافتیم یا با ماشین یا پیاده و تاکسی و میریم گردش گاهی برات یه بلال میخرم و وقتی تو میخوریش من با دیدن چهرت که در حال خوردنه نمیدونم چطوری خدا رو شکر کنم

گاهی هم یه خوراکی دیگه

بهت میگم علی خوش میگذره: خوش میگذره اینجا رو دوست دارم

میگم علی مامان رو دوست داری: مامان رو دوست دارم

علی میخوای بریم خونه خسته شدی: خسته نشدم

وقتی از کنار طلافروشی رد میشیم میگی مامان بغلم میکنی طلاها رو نگاه کنم

نمیدونی دلم میخواد درسته بخورمت

گاهی برات یه اسباب بازی کوچیک میخرم میگی: مامان خیلی مشدکرم (متشکرم) برام ماشین خریدی خیلی ممنون

بعد هم کیسه ماشینت رو باید خودت بیاری حتی اگر سنگین باشه

تازه اگر من هم خرید کنم بازم میخوای کیسه من رو هم خودت بیاری

خیلی مهربونی مامان جون

البته شایدم همه بچه ها همین طور هستن و من نمیدونم به هر حال اینطوریه دیگه هر مامانی فکر میکنی بچه خودش خیلی خاصه

راستی یه خبر بابایی یه کاری کرده اونم اینه که موهای نازت رو که کلی لذت میبردم نگاهش میکردم کوتاه کرد چتری هات رو خیلی دوست داشتم کلی عصبانی شده بودم ولی کاری نمیشد کرد

حالا شدی شبیه عروسک زشتا الان عکس ازت نمیتونم بزارم ولی شاید شب این کار رو کردم و یه چند تا عکس اینجا گذاشتم

خلاصه که مواظب باش مامان نخوردت

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت   توسط مامان علي  | 

دوست داشتن یعنی؟؟؟

خیلی جالبه همیشه آدم یه چیزایی رو میشنوه ولی نمیدونه یعنی چی تا خودش به اون لحظه ها میرسه

اون حرفا رو با همه وجودش باور میکنه

وقتی یه نفر رو با همه وجودت دوست داری و اون ناراحته انگار قلبتون درد میگیره

الان من همچین حسی دارم ناراحتم نه به خاطر خودم به خاطر یکی از عزیزانم

کسی که خیلی دوسش دارم و اون ناراحته

وقتی صدای قشنگش رو میشنوم که یه غم بزرگ پشتش پنهان کرده نمیتونم با بی تفاوتی به زندگیم ادامه بدم

اما تو همچین شرایطی وقتی صدای تو رو میشنوم صدای قشنگت رو و وقتی با همه وجودت بغلم میکنی و میگی مامان میخوام محکم بوست کنم و حسابی فشارم میدی نمیدونی چه شادی وصف ناپذیری رو بهم میدی

شادی ای رو که شاید هیچ جوری نشه درکش کرد

دلم میخواد هر لحظه پیشم باشی هیچ وقت ازم جدا نشی

دوست دارم کارم رو ول کنم و همیشه پیش تو باشم

خوب دیگه به هر حال غم و غصه بسه

میدونی به یه نتیجه ای رسیدم

مشکل وجود داره

میتونی برای حل کردنش کاری بکنی

اگه آره پس دست به کار شو

اگر نه غصه نخور چون فایده ای نداره جز مریض کردن خودت

حالا چند تا عکس از کوچولوی خودم که الان بزرگترین عشق زندگیمه میزارم:

 

خدا کنه وقتی بزرگم شدی همین قدر عاشق کتاب خوندن باشی

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

چی را نگاه میکنی مامان جون

 آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

خوش میگذره

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

نیافتی مامان جون مواظب باش 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

اون چیه سوار شدی؟

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

این عکس برای من یعنی زندگی 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

این چه فیگوریه دیگه 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

کلاهت رو دوست داری مامان تازه برات خریده

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

تازگیا خیلی بلا شدی، دیروز بهاره اومده بود خونمون برای اینکه باهات بازی کنه هی میگفتی بهاره جون بیا این کارو بکن بهاره جون بیا ماشین بازی آخرسر بنده خدا بهاره از دستت خل شده بود میگفت نمیشه نگی بهاره جون بگی بهاره من قبول میکنم

امروز باباییت به من میگفت من نمیدونم این بچه چجوری انقدر بلا شده وقتی کار باهات داره بهت میگه جون وقتی کار نداره هم هیچی دیگه اصلا مهم نیست

خلاصه که شما عشق منی و بس

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط مامان علي  | 

نگرانی های مادرانه

سلام علی کوچولو

الان سه روزه مامان ندیدت

تو عاشق جمع هستی و برای همین دوست داری بمونی خونه مامان نرگس اونجا شلوغه

خاله هام میان و میرن، محمد هست ، بابایی هست همه هم که بهت حسابی میرسن دیگه چی میخوای

چند وقت بود بعد از ظهرها وقتی میومدم دنبالت گریه ای میکردی که بیا و ببین

دل سنگ آب میشد

میگفتی: علی نمیاد، مامان حمیده خدافظ

گاهی هم که به زور می بردمت تا کلی وقت تو ماشین گریه میکردی

بالاخره مامان نرگس گفت بزار یه خورده وقت اینجا بمونه شاید سیر بشه

و در نتیجه شما از جمعه شب اونجا موندی تا الان

دلم برات تنگ شده

تو این چند روز وقت داشتم یه کم فکر کنم

به این فکر کنم که چرا تو با همه بچه ها فرق داری

چرا انقدر از غریبه ها میترسی

نمیدونم شاید این خاصیت مادر بودنه که هزار تا فکر بیاد تو کله آدم

هی فکر و فکر و فکر

نکنه به خاطر استرس های من اینطوری شده، نکنه تربیتم غلطه، نکنه رفتار اشتباهی دارم، نکنه گناهی کردم، نکنه به خاطر اینه که تو دوران بارداری تو جایی کار میکردم که آلودگی هوا زیاد بود اینطوری شدی و هزار تا اگر و اما و شاید دیگه که باعث میشه یهو آدم احساس کنه مغزش داره منفجر میشه

با همه این حرفا همیشه سعی میکنم درست ترین رفتاری که در توانم هست رو باهات داشته باشم و بهترین وسائل رو برای رفاهت آماده کنم امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی و احساس آرامش کنی

از همه مهمتر بدونی که همیشه پشتت هستیم و نگرانی به خودت راه ندی

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت   توسط مامان علي  | 

تولد دسته جمعی

سلام علی کوچولو

وای مامان امروز تولد دسته جمعی با یه سری از نی نی های گل تیر ماهی بود

تولد تو سالنی در باشگاه انقلاب بود که مختص تولد بود

سالن خیلی زیبا بود و پر از اسباب بازی

یه جا داشت پر از ماشین های رنگارنگ که تو همش تو اون غرفه بودی

خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت هم به تو هم به مامان

فقط تو مثل چسب به مامان چسبیده بودی و اصلا اصلا از من جدا نمیشدی ، آخه میدونی فکر میکردی اونجا مهد کودکه و میترسیدی

اما با این وجود بهت خوش گذشت و من خوشحالم که تونستم برای تو کاری بکنم

اینم یه سری عکس از اونجا

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت   توسط مامان علي  | 

تقویم علی

سلام علی کوچولو

خوبی مامان

امروز تصمیم گرفتم عکسای تقویم امسالت رو اینجا برات بزارم که بمونه

البته این کار رو باید خیلی وقت پیش میکردم ولی تنبلی و کار زیاد و ... دیگه

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت   توسط مامان علي  | 

تولد علی کوچولو

علی کوچولو دو ساله شد

چقدر زود گذشت

نمیشه باور کرد که دو سالت شده این دو سال با همه سختی ها و زیباییهاش گذشت

دیگه دلم نمیخواد زمان بگذره انقدر این سنت رو دوست دارم که اصلا دلم نمیخواد از این سن عبور کنی

خیلی شیرین زبون شدی

خیلی هم بهتر از قبل شده رفتارت دیگه مثل قبل اذیت نمیکنی

آرومتر و مودب تر شدی

هر شب برات قصه میگفتم که تولد علی میخوام براش اگه پسر خوبی باشه جیغ نزنه (این یه ایرادی که واقعا اذیتمون میکنه وقتی جیغ میزنی ماشالا انقدر صدات بلنده گوش فلک کر میشه) براش موتور بزرگ بخرم تو هم تکرار میکردی:

اگه علی جیخ نزنه پسر اوبی باشه مامان براش موتور بزرگ میخره

بالاخره روز تولدت شد و با همه خستگی ها خیلی خوشحال بودم که تو شاد میشی

دور تا دور اتاق رو بادکنک گذاشته بودم و با اسباب بازی هات تزئین کرده بودم

اما تو وقتی وارد شدی مامان با کمال تعجب من ترسیده بودی

میگفتی بریم

کیکت رو دیدی که رفت تو پزیرایی میگفتی چی بود رفت پذیرایی

از بابات جدا نمیشدی خلاصه با کلی مصیبت چند تا عکس تکی ازت گرفتم

خنده دارش اینه که اون چند تا عکس هم خراب شد چون بابا امیر به اشتباه فلاش رو خاموش کرده بود

ماجرایی بود برای خودش تولدت انقدر کادو گرفته بودی نمیدونستی باید چی کار کنی

مامان نرگس و بابا نرگس بهمون یه تابلو ترمه خوشگل دادن

دو تا هم خاتم کاری کادو گرفتیم

با یه عالمه ماشین و قطار و بلیز و خلاصه کلی کادو که توش گیج شده بودی

موتورت رو هم خیلی دوست داری ولی سوار نمیشدی اولش بعد که سوار شدی حاضر نیستی پاتو بزاری رو پدالش که راه بره با پا میکشی رو زمین تا راه بری

هنوزم حاضر نیستی پاتو رو اون پدال بزاری ولی خیلی دوسش داری

اینم از ماجرای تولدت که تموم شد و فکر کنم تو هیچی ازش نفهمیدی

دیروز فیلم تولدت رو گذاشته بودم ببینم چی به چیه با یه علاقه ای نگاه میکردی که نگو

میگفتی تولد علیه

موتور علی

کلی ذوق میکردی ولی تو خود تولد ذوق بی ذوق

 

اینم یه سری عکس از علی کوچولو و مراسم تولد و البته غیره . . .

 

این تزئینات اتاق تولد که مامان فکر میکرد (البته به خیال خامش) با این کار شما کلی ذوق میکنی

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز 

 

این عکس کیکت که وقتی دیدیش گفتی اون چی بود رفت پذیرایی

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

این عکس علی آقای گل با کیک (که البته عکس بهتری نشد بگیریم همین عکس رو هم با کلی ترفند و بازی گرفتیم)

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

این عکس علی آقا با کادوی مامان و بابا

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

 اینم یه عکس با دو تا از ماشین هات از بس ماشین و لباس کادو گرفته بودی نمیدونستی باید چی کار کنی و کدوم رو برداری

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

 

علی آقا تمام چترها رو با بچه ها گذاشته بود روی دسر دیگه جای خالی فکر کنم پیدا نکرده بودن یا شایدم دیگه چتری باقی نمونده بود

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

این یه عکس علی که تازگیا گرفتم و حیفم اومد نزارم

علی در حال ساندویچ خوردن و کتاب خوندن

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

 

اینم یه عکس که تو یه عروسی گرفتیم تو فقط وقتی از رستوران میومدیم بیرون آروم میشدی (خوب اونجا رو دوست نداشتم خیلی شلوغ بود ضمنا گرم هم بود) وقتی از رستوران میرفتیم چند تا پله بالا همچین شاد میشدی هر کدوم از مهمونا میومدن میدیدنت باورشون نمیشد تو همونی هستی که تو رستوران اون داد و قال رو راه انداختی

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت   توسط مامان علي  |