علی کوچولو دو ساله شد
چقدر زود گذشت
نمیشه باور کرد که دو سالت شده این دو سال با همه سختی ها و زیباییهاش گذشت
دیگه دلم نمیخواد زمان بگذره انقدر این سنت رو دوست دارم که اصلا دلم نمیخواد از این سن عبور کنی
خیلی شیرین زبون شدی
خیلی هم بهتر از قبل شده رفتارت دیگه مثل قبل اذیت نمیکنی
آرومتر و مودب تر شدی
هر شب برات قصه میگفتم که تولد علی میخوام براش اگه پسر خوبی باشه جیغ نزنه (این یه ایرادی که واقعا اذیتمون میکنه وقتی جیغ میزنی ماشالا انقدر صدات بلنده گوش فلک کر میشه) براش موتور بزرگ بخرم تو هم تکرار میکردی:
اگه علی جیخ نزنه پسر اوبی باشه مامان براش موتور بزرگ میخره
بالاخره روز تولدت شد و با همه خستگی ها خیلی خوشحال بودم که تو شاد میشی
دور تا دور اتاق رو بادکنک گذاشته بودم و با اسباب بازی هات تزئین کرده بودم
اما تو وقتی وارد شدی مامان با کمال تعجب من ترسیده بودی
میگفتی بریم
کیکت رو دیدی که رفت تو پزیرایی میگفتی چی بود رفت پذیرایی
از بابات جدا نمیشدی خلاصه با کلی مصیبت چند تا عکس تکی ازت گرفتم
خنده دارش اینه که اون چند تا عکس هم خراب شد چون بابا امیر به اشتباه فلاش رو خاموش کرده بود
ماجرایی بود برای خودش تولدت انقدر کادو گرفته بودی نمیدونستی باید چی کار کنی
مامان نرگس و بابا نرگس بهمون یه تابلو ترمه خوشگل دادن
دو تا هم خاتم کاری کادو گرفتیم
با یه عالمه ماشین و قطار و بلیز و خلاصه کلی کادو که توش گیج شده بودی
موتورت رو هم خیلی دوست داری ولی سوار نمیشدی اولش بعد که سوار شدی حاضر نیستی پاتو بزاری رو پدالش که راه بره با پا میکشی رو زمین تا راه بری
هنوزم حاضر نیستی پاتو رو اون پدال بزاری ولی خیلی دوسش داری
اینم از ماجرای تولدت که تموم شد و فکر کنم تو هیچی ازش نفهمیدی
دیروز فیلم تولدت رو گذاشته بودم ببینم چی به چیه با یه علاقه ای نگاه میکردی که نگو
میگفتی تولد علیه
موتور علی
کلی ذوق میکردی ولی تو خود تولد ذوق بی ذوق
اینم یه سری عکس از علی کوچولو و مراسم تولد و البته غیره . . .
این تزئینات اتاق تولد که مامان فکر میکرد (البته به خیال خامش) با این کار شما کلی ذوق میکنی
این عکس کیکت که وقتی دیدیش گفتی اون چی بود رفت پذیرایی


این عکس علی آقای گل با کیک (که البته عکس بهتری نشد بگیریم همین عکس رو هم با کلی ترفند و بازی گرفتیم)

این عکس علی آقا با کادوی مامان و بابا

اینم یه عکس با دو تا از ماشین هات از بس ماشین و لباس کادو گرفته بودی نمیدونستی باید چی کار کنی و کدوم رو برداری

علی آقا تمام چترها رو با بچه ها گذاشته بود روی دسر دیگه جای خالی فکر کنم پیدا نکرده بودن یا شایدم دیگه چتری باقی نمونده بود

این یه عکس علی که تازگیا گرفتم و حیفم اومد نزارم
علی در حال ساندویچ خوردن و کتاب خوندن

اینم یه عکس که تو یه عروسی گرفتیم تو فقط وقتی از رستوران میومدیم بیرون آروم میشدی (خوب اونجا رو دوست نداشتم خیلی شلوغ بود ضمنا گرم هم بود) وقتی از رستوران میرفتیم چند تا پله بالا همچین شاد میشدی هر کدوم از مهمونا میومدن میدیدنت باورشون نمیشد تو همونی هستی که تو رستوران اون داد و قال رو راه انداختی
