تبليغاتX
علی کوچولوی مهربون
علی کوچولوی ما ساعت 9:15 روز 13 تیر به دنيا اومد

علي كوچولوي ما خدا رو شكر به ماست و گوشت گاو و پنير آْلرژي نشون نداد

اما به شير چرا 

مامان جون وقتي شير بهت دادم اونم فقط يه قاشق چايخوري لپات سرخ شده بود ديگه ترسيدم از فرداش بهت شير بدم 

دو تا كلمه جديد هم ياد گرفتي : 

مهتي=مهدي

آبي: اين كلمه رو خيلي خوب ميگي مامان جون

ميدوني چطوري شد كه ياد گرفتي بگي آبي: يه روز بهاره جون بنده خدا با اينكه امتحان داشت باهات تلفني حرف ميزد برات شعر ميخوند ميگفت يه توپ دارم قلقليه سرخ و سفيد و آبيه

تو زود اين جاش رو ياد گرفتيه و هي ميگي آبي

دايي ميگه بگو قرمز ميدوني اون حساسه بدتر ميگي آبي خوب ميفهمي چي كار ميكني

يه برنامه جديد هم داري چند شبه ميگي هم تو بايد بخوابي پيشم هم بابا خلاصه كه يه چند شبي هست كه از خواب و زندگي ما رو انداختي اصلا من شبا خوب نميخوابم

ماست هم خيلي دوست داري عاشق ماستي هر قدر بدم ميخوري اما تازگيا خوب غذا نميخوره 

همش يا ماست ميخوري يا چيزاي بي خود البته من سعي ميكنم بهت ندم ولي خوب ديگه گاهي پيش مياد



+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

سلام مامان جان ببخش كه اين همه وقت وبلاگت رو آپ نكردم 

تو اين مدت خيلي اتفاقات زيادي افتاد كه نمي‌دونم وقت مي‌كنم همه رو بنويسم و به جز اون آيا ذهنم ياري مي‌كنه همه رو به ياد بيارم يا نه

اولا كه محرم بوده و عاشورا نمي‌دوني وقتي دسته‌هاي عذاداري رو براي اولين بار تو عمرت مي‌ديدي چطور مات و مبهوت مونده بودي 

بعد از اون هم اينكه مامان داشت كارش رو عوض مي‌كرد كه فعلا نشد كه بشه راستش احساس خوبي از اين كارم ندارم مامان جان

مي‌دوني دوست دارم يه كاري بكنم كه حس كنم يه فايده‌اي براي جامعه داره يا اگه فايده‌اي نداره لااقل مطمئن باشم كه هيچ ايرادي توش نيست 

تازه يه چيز ديگه هم هست دلم مي‌خواد جايي كار كنم كه آرامش داشته باشه و يه كم هم ساعت كاريش كمتر باشه تا بيشتر پيش تو باشم در هر صورت مديرمون موافقت نكردم و بنده سرجاي اولم موندم 

مي‌دوني مدير شركتمون خيلي آدم خوبيه وقتي بهم گفت بمونم ديگه نتونستم بهش چيزي بگم 

و اما دو تا خبر مهم يكي اينكه تو از سه شنبه 88/10/15 ياد گرفتي بگي ماما انقدر بامزه ميگي كه نگو دلم مي‌خواد بخورمت 

لغت نامه علي:

ماما - بابا - پوفف - آبهه - داييه 

يه خبر كه از همه مهمتره اينكه امروز بردمت پيش دكترت كه ايشالا خدا خيرش بده تو رو خوب كرد 

از امروز گفته بهت ماست بدم و بعد پنير و گوشت گاو و بعدم شير اگه حساسيت نشون ندي ديگه تو هم مي‌توني مثل بچه هاي ديگه همه چي بخوري مامان يعني مي‌شه اگه بشه من يه شيرني مي دم 

خوب ديگه مامان خيلي لالا داره مي‌رم بخوابم 

راستي عكس يادم رفت خاله ها هميشه بهم ميگن پس عكس چي شد الان يه سري از عكساي جديدت رو ميزارم


خوش مزه است؟

img98.com Image Upload Center




آخه مامان جان شما اون پشت چي كار مي‌كني؟

img98.com Image Upload Center




اينم يه نمونه از شيطنت‌هاي علي آقا!!
img98.com Image Upload Center





img98.com Image Upload Center



چه سربند قشنگي داري اگه گفتي كي داده؟
img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center




اگه بدوني چطور مات اين مغازه شده بودي و هي مي‌پرسيدي اين چييه؟
img98.com Image Upload Center




بچه جان آخه به خوراكي‌هاي مغازه مردم چي كار داري؟!
img98.com Image Upload Center




سرسره بازي خوش مي‌گذره؟
img98.com Image Upload Center




با كي داري صحبت مي‌كني؟

img98.com Image Upload Center




چي گوش مي‌كني؟

img98.com Image Upload Center
+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

سلام علي آقا

اگه گفتي امروز چه روزيه

هيچ كس يادش نيست به جز مامان فقط من يادمه كه امروز چه روزيه

.... حدس بزن ...

امروز روز عقد محضري من و باباست

ولي فكر نمي‌كنم بابات يادش باشه روز عروسيمون يادشه ولي امروز رو اصلا فكر نكنم يادش باشه

راستش قبلا خيلي اين چيزا برام مهم بود ولي الان ديگه خيلي مهم نيست آخه بابايي يه كم فراموش‌كاره و اين چيزا رو يادش ميره ولي خداييش اشكال نداره چون كاراي ديگش اين فراموشيش رو جبران مي‌كنه

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

علي آقاي گل امشب رفته بوديم رستوران تا با يكي از دوستاي عزيز مامان كه ديگه داره ميره آمريكا خداحافظي كنيم

شما كه دو سه روزه درست غذا نمي‌خوري وقتي رسيديم اونجا خواب بودي اومدم بزارمت تو كالسكه كه بيدار شدي

خلاصه رسيديم دم رستوران ديدم به به يه عالمه پله خدا رو شكر كه كالسكت سبك بود كالسكت رو با خودت بلند كردم و بردم پايين البته سبك بود خدا رو شكر

وقتي رفتيم تو رستوران اولش يه كمي بازي كردي و بعد شروع كردي به غر زدن گفتم شايد گرسنته خدايا چي كار كنم يادم رفته بود برات غذا بيارم از بس اين چند روز غذا نمي‌خوردي راستش فكر نمي‌كردم غذا بخواي خلاصه كه يه زرشك پلو با مرغ سفارش دادم تا اگه گرسنته بهت بدم غذا رو كه آوردن يه قاشق بهت دادم خدايا چقدر گرسنت بود يه قاشق ديگه باورم نمي‌شد شايد دو سوم اون غذا رو كه كم هم نبود خوردي تازه اگه بازم مي‌دادم شايد مي‌خوردي ولي من ديگه خسته شده بودم تازه مي‌ترسيدم ضررت هم بكنه

وقتي غذات تموم شد انگار بنزين زده باشي راه افتادي تو رستوران ديگه نمي‌شد نگهت داشت همش به هم جا سرك مي‌كشيدي و منم نگران بودم نكنه بلايي سرت بياد

بالاخره من تصميم گرفتم زودتر اونجا رو ترك كنم تا بلايي سرت نياد

اينم داستان يه رستوران رفتن با علي آقاي گل اونوقت ميگن چرا تو رو هيچ جا نمي‌برم خداييش نمي‌زاري آدم يه دقه بشينه ديگه مامان جان هر لحظه مي‌ترسيدم برات نكنه اتفاقي بيافته

تازه يه خورده وقت هم دوستم نگهت داشت و من راحت بودم دستش درد نكنه

اين دوستم هم پنجشنبه هفته ديگه مي‌ره آمريكا باورم نميشه انگار آدما بايد قدر همون لحظه‌اي رو كه كنار هم هستن دريابن چون ممكنه لحظه ديگه اي وجود نداشته باشه

يه دوستي يه بار مي‌گفت زندگي مگر جز گذر روزهاي تكراري است پس سعي كن هر روزت را تبديل به يك خاطره كني

واقعا راست ميگفت روزها از پس هم ميان و ميرن و ما شايد اصلا بهش توجه نكنيم در حالي كه منتظر اومدن روزهاي ديگه و بهتر هستيم ولي شايد همين روزها بهترين روزها باشه

شايد اصلا روزهاي ديگه اي وجود نداشته باشه

چرا هميشه بايد منتظر رسيدن روزي براي رفتن به مسافرت بود مگه چند روز از سال رو ما مسافرتيم

كاش بتونيم از لحظه لحظه زندگي لذت ببريم نه از لحظه اي خاص

 

اينم چند تا عكس از علي آقا

به چي مي‌خندي آقا

img98.com Image Upload Center

 

رو ميز چي كار مي‌كني؟

img98.com Image Upload Center

 

علي آقا تازه از خواب پاشده!

img98.com Image Upload Center

 

از دم يه مغازه اسباب بازي فروشي رد مي‌شديم انقدر ذوق از خودت نشون دادي رفتيم تو نمي‌دوني براي ماشينا چي كار مي‌كردي

img98.com Image Upload Center

 

چه لباس بامزه اي داري!

img98.com Image Upload Center

 

اينم علي تو رستوران وقتي حسابي سير شده و راه افتاده اون وسط!!!

img98.com Image Upload Center

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

سلام سلامي به زيبايي باران

امروز يه روز باروني بود خيلي روز قشنگي بود

امروز مامان نرگس تو رو آورد دم در اداره و با هم اومديم خونه

وقتي رسيديم خونه تو كيفت رو نگاه كردم ديدم يه ظرف سوپ ورميشل كه بهم چشمك مي‌زنه توشه منم كه ناهار نخورده بودم گرسنه گفتم تو كه اينو نمي‌خوري گرمش كنم يه كم خودم بخورم يه كم هم به تو بدم

تا گرمش كردم و اومدم نشستم اومدي نشستي رو پام

يه قاشق خوردم و يه قاشق هم به تو دادم ديدم همچين منو نگاه مي‌كني كه نكنه من يه قاشق ديگه بخورم فكر كنم خيلي گرسنت بود چون يه عالمه سوپ رو تنهايي خوردي و از نگراني اينكه تموم بشه همچين تند تند مي‌خوردي كه من دلم نيومد ديگه بخورم

آخه الان چند روزه خوب غذا نخوردي مي‌دوني تو هر وقت داري دندون در مياري خوب غذا نمي‌خوري نمي دوني چقدر از دادن اون سوپ بهت لذت مي‌بردم

هر وقت مامانم از غذاي خودش مي‌گذشت و اونو مي‌داد به ما مي‌گفتم چرا اين كار و مي‌كني خودت بخور هيچ وقت درك نمي‌كردم وقتي مامانم مي‌گفت من شماها مي‌خورين بيشتر لذت مي‌برم اما امروز با اينكه خودم از گرسنگي سرم درد گرفته بود دلم نميومد از اون سوپ بخورم و از خوردن تو لذت مي‌بردم

راستي مي‌دوني الان چيا بلدي بگي:

كلاغه چي ميگه: غار غار

پيشي ميگه: ميوووووووووووووو با يه دهن بامزه

بابا: باباييين

دايي: داييييي

ببعي: بع بع

آب: آبه

غذا: پوف

چييه: هي به همه چي اشاره مي‌كني و ميگي چييه؟

مامان اين روزا يه كمي كارش كمتر شده و خيالش راحت‌تره

با هم گاهي پارك مي‌ريم و خلاصه حسابي با هم مي‌گرديم و بازي مي‌كنيم

مي‌دوني الان داري با بابايي (باباي مامان) تلفن صحبت مي‌كني و هي ميگي چييه؟

كلي براي خودت كيف مي‌كني فكر مي‌كني آدم بزرگي راه مي‌ري و تلفن صحبت مي‌كني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

علي بگو دايي: دايييييييييييييييييي

علي بيا بريم ددر: دد با فتحه خوانده شود

شير: شييير

راستي علي مامان چرا انقدر اين روزا با ما دعوا مي‌كني اين روزا هر چي ميشه داد مي‌زني و دعوا مي‌كني البته مي‌گن همه بچه‌ها تو اين سن اين طوري ميشن

علي خيلي ماهي مامان از پله‌ها دستت رو ميگيرم بياي بالا يه طبقه كه مياي خسته مي‌شي ولي بيشتر اوقات بهم نمي‌گي بغلت كنم منم دلم برات مي‌سوزه ميگم علي مي‌خواي بغلت كنم زود دستات رو باز مي‌كني بعد كه بغلت مي‌كنم هر وقت واي‌مي‌ستم خستگي در كنم يه بوسم مي‌كني و دستت رو ميگيري سمت بالا كه بريم

خونه رو خيلي دوست داري دلت مي‌خواد زود در باز بشه بدويي تو خونه بعد منم بيام تو و تو درو ببندي

اين روزا مامان خيلي كار داره و بيشتر خسته ميشه ولي چون كارش رو دوست داره شاد و خوشحاله و هيچ مشكلي وجود نداره بيشتر روزا زودتر از قبل مي‌رم سر كار يه موقع‌هايي ۷ سركارم يه موقع‌هايي هم ۷:۳۰ گاهي هم ديرتر

شركت هم كه هستم وقت سر خاروندن ندارم ولي از اين وضع ناراضي كه نيستم هيچ خيلي هم راضيم چون من هميشه كار زياد رو به بيكاري ترجيح مي‌دم آدم تو اين جور موقع‌ها خيلي چيز ياد مي‌گيره و از اين حس كه آدم مفيديه خيلي خوشحال و سرزنده مي‌شه

راستي تو شركت جديدا اتفاقات جالبي برام ميافته

مي‌دوني گاهي بايد يه چيزايي رو ببيني تا باور كني، بايد ببيني كه آدما چه طورين هر كدوم يه جورن و از هر كدوم ميشه يه چيزي ياد گرفت

شايد تو از رفتار يكيشون خوشت نياد يا با يكيشون حس كني هيچ وقت نمي‌توني دوست بشي به هر حال لازم نيست همه رو تو دوست داشته باشي مهم اينه كه سعي كني از هر كس حتي از كسي كه به نظرت منفي مياد يه چيزي ياد بگيري

مي‌دوني من چرا تو اين شركت موندم مامان جان من مي‌تونستم برم يه شركت ديگه و با حقوق بيشتر كار كنم ولي حس مي‌كنم مهمتر از حقوق چيزايي‌ه كه آدم تو زندگي ياد مي‌گيره و چيزايي كه من اينجا ياد مي‌گيرم رو شايد هيچ جاي ديگه‌اي نتونم ياد بگيرم

گاهي بايد يه شرايطي پيش بياد كه بتوني پشت آدما رو هم ببيني و فقط روشون رو نبيني و اين خيلي فرصت خوبيه براي اينكه ببيني آدمايي كه يه روز براشون هر كاري مي‌كردي و حس مي‌كردي اونا نه اين برات كاري بكنن فقط در همين حد كه از پشت بهت خنجر نزنن و يا فقط در اين حد كه بهت كاري نداشته باشن هم نيستن و اين شايد به نظر اول اصلا خوشايند نياد كه چنين چيزهايي رو بفهمي ولي اينا تجربه‌هايي‌ه كه بهتره آدم تو جووني به دست بياره و ازشون استفاده كنه

بابابزرگم هميشه مي‌گفت اگه دوستي داشتي حتما امتحانش كن،‌ يه امتحان سخت مثلا ازش پول بخواه (مي‌دوني كه پول جزو ارزشمندترين چيزايي كه آدما دارن) يا ازش يه چيز مهم رو بخواه اگه از پس اين امتحان خوب بيرون اومد باهاش حسابي دوست شو و براش هر كاري بكن چون اگه يه روز تو هم نياز داشته باشي اونم براي تو هر كاري مي‌كنه ولي يادت باشه اگه از پس اين امتحان خوب بيرون نيومد لازم نيست ديگه باهاش دوست نباشي فقط با چشم و گوش باز باهاش دوست باش

اميدوارم هميشه يه پسر عاقل و مومن و موفق باشي

اينم يه سري عكس برا خاله‌هايي كه هميشه ميگن بايد عكس بزارم

البته اين عكسا ماله چند وقت پيشه تقريبا ماله تابستونه

 

  علي مامان چي شده

img98.com Image Upload Center

  

علي آقا انگشت به دهان

img98.com Image Upload Center

 

  قربون خندت برم

img98.com Image Upload Center

 

 راننده كوچولو

img98.com Image Upload Center

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

سلام علي كوچولو

عزيز دلم، كاش مي‌تونستم بهت بگم كه همه دنياي مني و چقدر دوست دارم

مامان جان مامانت تنبل نشده‌ها تازگيا خيلي سرم شلوغه مامان اصلا نمي‌دونم كدوم كارم رو بايد بكنم

تو هم كه وقتي مي‌رسيم خونه ميگي بشين پيشه من و با من بازي كن اصلا حق نداري جايي بري حتي حق نداري بري غذا درست كني يا خونه رو تميز كني خلاصه كه حسابي باهات مشغولم

بزار يكم از شيرين كاري هات بگم

پسته: ميگي پيشنه

پيشي: مئو

مي مي مي‌خوري: بيي

ني ناي كه ديگه نگو خيلي دوست داري كلي هم سعي مي‌كني وشكن بزني، نمي‌دوني چقدر شيرين شدي با آهنگ‌هاي عمو پورنگ كلي ني ناي مي‌كني و وشكن مي‌زني من موندم كه ما نه ماهواره داريم و نه اهل آهنگ گذاشتنيم تو اين كارا رو از كجا ياد مي‌گيري نمي‌دونم

ديگه چي بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستي اينو بگم كه اولين مشهدت رو رفتي بردمت مشهد اما چه مشهدي همش دو شب و يه روز بود كه همون شب اول شما سرماخوردي و تب كردي منم تا صبح نگرانت بودم و بيدار خلاصه با زور يه بار حرم بردمت اونم تا حياط چون وقتي مي‌رفتيم تو گريه سر مي‌دادي منم كه فقط تونستم يه بار برم حرم و دو ركعت نماز بخونم

امروز مامان نرگس نمي‌تونست نگهت داره خاله اكرم زحمت كشيد و نگهت داشت

تو خيلي خاله اكرم رو دوست داري يعني وقتي مامان نرگس باشه مي‌ري بغلش و بوسش مي‌كني اما امروز كه باهاش تنها موندي!!!!!!!!!

وقتي رسيدم خونه كه ببرمت پريدي تو بغلم كاري كه هيچ وقت نمي‌كردي چون مامان نرگست رو خيلي دوست داري اگه بابايي باشه كه ديگه عمرا بياي بغلم

وقتي اومديم خونه هم نشستي تو بغلم و سرت رو گذاشتي رو سينم من نازت كردم و برات آواز خوندم

وقتي بابا امير اومد يه خورده باهاش بازي كردي اما سرشب شروع كردي به غر زدن و بعد هم جيغ و داد بغض داشتي دلم برات خيلي مي‌سوخت كاملا معلوم بود كه از موندن پيش يه كسي غير از مامان نرگس و بابايي خيلي ناراحتي خلاصه بابا امير بردت بيرون و يه گشتي زدي وقتي برگشتي حالت خيلي بهتر شده بود

بعد نشستيم شام بخوريم هر كار كردم سوپ خودت رو نخوردي برا خودمون سوپ درست كرده بودم و چند تا بال مرغ توش انداخته بودم تو فقط حاضر بودي اون بال مرغ‌ها رو بخوري اونا رو دادم خوردي ولي بازم دلت مي‌خواست كه ديگه متاسفم نداشتيم

سعي كردم بعد از مدت‌ها يه خورده از كارايي كه مي‌كني رو برات بنويسم و يه روزت رو كه گذروندي مي‌دونم كه خيلي قشنگ ننوشتم ولي ديگه مي‌دونستم كه اگه بخوام منتظر بشم حس نوشتنم بياد معلوم نيست كي باشه

راستي يه كار براي بابا پيدا شده بود تو شيراز كار خوبي بود ولي هر چي فكر كرديم ديديم لذت كنار هم بودنمون رو و لذت ديدن لحظه لحظه بزرگ شدن تو هيچ وقت ديگه بدست نمياد برا همين تصميم گرفتيم همين جا كنار هم باشيم و يه جوري با زندگي كنار بيايم

اينم چند تا عكس براي خاله‌هاي مهربوني كه ازم مي‌پرسيدن چرا اين وبلاگ آپ نمي‌شه:

علي كوچولو در حال بلال خوردن

img98.com Image Upload Center

علي كوچولو در حال خوردن شيرخشك

img98.com Image Upload Center

 

علي كوچولو وقتي داره خيلي تميز و مرتب غذا مي‌خوره 

img98.com Image Upload Center

 

علي آقا وقتي دختر خانوم شده

img98.com Image Upload Center

ديگه خيلي خوابم مياد ميرم بخوابم همه خوابن بابا خوابه علي خوابه مامانم خوب بره بخوابه ديگه

علي باي باي

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 
علي مامان چرا خوب نمي‌شي

الان سه چهار روزه كه سرماخوردي و نمي‌دونم چرا از پريشب يهو دوباره بدتر شدي

وقتي مي‌بينم كه نا نداري دلم برات مي‌سوزه

تو كه يه دقه يه جا بند نمي‌شي مي‌ري سرتو مي‌زاري رو بالشت و دراز ميكشي يه خورده كسب انرژي مي‌كني بعد دوباره بلند ميشي راه ميوفتي

راستي ديروز مامان رفته بود دانشگاهي كه توش درس خونده

مراسم افطاري بود

خيلي عالي بود

انقدر دلم براي دوستاي دوران دانشجويي تنگ شده بود و انقدر از ديدنشون خوشحال شدم كه نگو

كاش زودتر بتونم دوباره تك تكشون رو ببينم

نمي‌دوني چقدر بهم خوش گذشت و چون بابا هم با دوستاي دانشگاهش رفته بود بيرون تو رو گذاشته بوديم پيش مامان نرگس اينا

وقتي برگشتم خونه تو خواب بودي و بيدار شدي وقتي ديدي هم بابابزرگت هست هم مامان نرگس، هم دايي محمد و هم من با اينكه اصلا نا نداشتي از ذوقت هي ني ناي مي كردي و خيلي خوشحال بودي

مامان جون زودتر خوب شود خوب مامان دلش برات ميره وقتي مي‌بينه كه تو حال نداري و بايد دارو بخوري

 ماه رمضون هم داره تموم ميشه

هم دلم نمياد تموم بشه هم ديگه از نظر خواب و روزه يه خورده كم آوردم

امسال ماه رمضون اولين سالي بود كه خيلي دوسش داشتم نمي‌دونم چرا

حس مي‌كردم مي‌خوام يه عيدي از خدا بگيرم حالا نمي‌دونم عيديم رو ميگيرم يا نه

راستي اينم بگم كه وقتي مي خوام بهت دارو بدم نمي‌خوري و بايد به زور بهت بدم اوليش يه دونه اشك مي‌ريزي ولي بعد زود بيخيال ميشي

كلا اصلا آدم كينه‌اي نيستي و از اتفاقات بد زود مي‌گذري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 
اينو براي خاله‌هايي مي‌زارم كه فكر مي‌كنن علي هنوز همون‌جوريه

علي كوچولو ديگه آقا شده

پسرم اون وقتا كه آلرژي داشت همش بي‌تاب بود و جيغ مي‌زد

دكتر گفته بود از وقتي كه پرهيزش شروع بشه دو سه ماهي طول ميكشه كه خوب بشه و خلاصه كه علي هر روز بهتر از روز قبل مي‌شه خدا رو شكر ديگه تبديل شده به يه پسر خوب

تنها چيزي كه هنوز درست نشده خوابشه كه اونم دكترش ميگه به مرور درست ميشه يعني هنوز پيشه ما ميخوابه يا تو تاب يا تو ننو و امكان نداره مثلا با راه رفتن يا روي پا يا روي تختش كه امكان نداره بخوابه

به هر حال خاله‌هاي مهربون مامانم خالي نبسته بود من ديگه آقا شدم

تازه دكترم گفته آلرژيمم به احتمال زياد خوب شده و از ۱۸ ماهگي مثل بقيه ني‌ني‌ها مي‌تونم شير و ماست و اين چيزاي خوشمزه رو بخورم

هوررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 

امروز رفتيم كاخ نياوران

علي نمي‌دوني چه كيفي كردي

همش مي‌دويدي اين ور و اون ور و اصلا حاضر نبودي حتي دستت رو بدي به ما

تازه مي‌خواست كالسكتو هم بياري

نمي‌دونم چرا انقدر چيزاي لوكس رو دوست داري شايدم همه بچه‌ها اينطوري باشن نمي دوني به اين خاطر كه كاخ چيزاي زيبا داشت اونجا رو دوست داشتي

اينم يه سري عكس براي خاله‌هاي گل

 

اين علي آقا وقتي از حمام اومده تا آماده بشه بره بيرون

img98.com Image Upload Center

 

علي آقا مي‌خواد كمك كنه آخه مرد شده

img98.com Image Upload Center

 

علي آقا تازه از خواب پاشده يه كم عصبانيه

img98.com Image Upload Center

 

اينم علي آقا تو يه كاخ ديگه

img98.com Image Upload Center

 

اين خانوم كوچولو هي ميومد بوست مي‌كرد

img98.com Image Upload Center

 

ببين اينجا چه قشنگه

img98.com Image Upload Center

 

اين خرسه رو مي‌ديدي هي ميگفتي اه...

img98.com Image Upload Center

 

بدو بدو كجا مي‌خواي بري

img98.com Image Upload Center

 

ببين چه كاخ قشنگيه

img98.com Image Upload Center

 

مامان جون يه كم آرومتر مي‌خوري زمين‌ا

img98.com Image Upload Center

 

قربون خنده‌هات برم ماماني

img98.com Image Upload Center

 

چي شده چرا انقدر تعجب كردي

img98.com Image Upload Center

 

اينم علي آقا وقتي از خستگي غش كرده

img98.com Image Upload Center

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط مامان علي و باباي علي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين وبلاگ رو مامان علي و گاهي باباي علي براي علي كوچولو كه عشق رو در زندگي ما دو چندان كرد مي‌نويسن اميدوارم كه در آينده خودش اونو ادامه بده



نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
پیوندها
سهند سفيد برفي
سارينا
آرشا
سامي
سارينا دختري از بهشت
لحظه‌اي با ما باش
حسني و خانوم حنا (سام)
نيلوفر
دايره خيانت (ليدي)
آموزش فتوشاپ
امام زمان
به نام معمار آفرينش (آتليه معماري من)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM